شب بود
دریا طوفانی
امواج پی در پی می آمدند
قد علم میکردند
مشت های محکم را
به ساحل می کوبیدند
سنگ های ساحل
خواسته و ناخواسته
متحمل ضربه ها بودند
سنگ های پیر طاقت نمی آوردند
از درون و برون خرد می شدند
سنگ های جوان
مغرورانه
رو به مشت ها می ایستادند
ضربه ها را با جان و دل می خریدند
ماهی ها از ترس امواج و طوفان
به اعماق دریا پناه می بردند
دریا طوفانی
امواج خشمگین
سنگ ها متحمل
ماهی ها ترسان
.
.
.
دریا آرام شد
امواج فروکش کردند
خورشید تابان
از پس شب تار و وحشت
بیرون آمد
امواج بازهم با سنگ ها مهربان شدند
پی در پی می آمدند
سنگ ها را نوازش می کردند
ماهی ها به سطح دریا آمدند
مرغ های دریایی آرام
بر روی سطح دریا شنا می کردند
صدای آرامش امواج
فضای دریا را پر کرد
باز هم دریای آرام
عمر میگذره وما
٬رنگ پیری را ندیده در جوانی مرده ایم٬
تو این زمونه سخته ته دل رو خوش کرد
خوشی ها همه زود گذرن
به ته دل نرسیده ازبین میرن
چه سخته
آدم با دست خودش رشته ی محبت رو باز کنه
ببره بسوزونه اثری نزاره
از درون
ته دل
این رشته محکمه
اما
از برون
اثری ازش نمیمونه
تا از درون وبرون
یکی بشه
چه به حال و روزآدم میاد
چه سود از پشیمانی
چه سود
گفته ها گفته شد
قلب ها شکسه شد
چه سود از پشیمانی
چراعاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
عاقل